![]() |
![]() |
|
|
من... یک مرد ناتمام، سوء تفاهم نشود!!! محکومم، محکوم به سرکشی. خشکیده ریشه افکارم از ریشه و بن، و کوچه سردتر از دیروز. می دانی؟ زنگ خانه ما در ندارد! نترس، نگهبانی نیست، اگرچه سایه ای از آن در حیاط می درخشد. درخت بلوط، یادگاری اش را من نوشته ام: «محکوم همیشه محکوم است!» اتاق من در دارد اما دستگیره...! تا دیروز کتابهایم را در کتابخانه می چیدم، و عینک، چشمانم را با تردید نگاه می کرد. کو گوش شنوا! هر چند خاطراتم، نه در دارد، نه زنگ و نه دستگیره. دیگر دیر شده است، خیال این را می گوید! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 11:26 AM توسط پو یا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من پو یا
فعلا 19 ساله یه معماره خوب در آینده |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| پیوندها |
|
آنتونی رابینز پیمان دانیال احمد شاملو فاطمه یه سایت پر از عکس |
|
RSS
|